If you find serenity and happiness; they may be jealous.
Be happy anyway.
اگر آرامش و صفا و شادمانی در زندگیت داشته باشی،ممکن است مورد حسادت قرار بگیری.
اما همواره شادمان، آرام و با صفا باش.
به نام خدای مهربون و عاشق پیشه
شلام شلااااااام شلامی به ترشمزگیه آلوچه جنگلی اونم توی یه هوای سرد پاییزی
خب بی هوا که نمیتونم از وسطا شروع کنم پس بزارین ببینیم قصه از کجا شروع شدو ما کجای قصه ایم !!!!
القصه ... :
تقریبا سه سال پیش بود چون زیاد درگیر زمان و تاریخ نیستم بیخیال ماه دقیق و ساعتاش بشیم چطوره ؟ ( اره خیلی تنبلم) آبجی کوچیکه ما با یه آقایی متشخصی که در حال حاضر داداشی صداش میزنم طرح رفاقت میریزن و اَبی (ابولفضل=داداشی) به رفیقشون که آق امیر ما باشن میگن که بد نیس بیای با این آلوچه رفیق بشیاااااااا خیلی دخمل گل و خانومو باحالیه ( به قول امیر چه پپسی باز میکنه واسه خودش) آقا ما هم چون اون موقع توی مراحل خودشناسی و اعتقادی بودیم هیچ دلیلی واسه رفاقت کردن با پسر پیدا نکردم راستش از امیر اصلا بدم نیومد ولی خب نمیدونستم چرا باید با یه پسر دوس باشم ؟!!! خلاصه امیر و دودرش کردم (منو میزنه الان) گذشت و گذشت تا یه مسله ای بین ابی و اجیم پیش اومد ... امیر این وسط سعی میکرد واسطه بشه که اینا به خوبی و خوشی بهم برسن منم این وسط شدم واسطه پس شد واسطه در واسطه اونم کیا ؟ آلوچه( من) و دیش دیش ( امیر) دیگه... این وسط بعد اون سه سال فکر کنم بهمن ماه 85 بود که محرمم بود امیر واسه محرم از سربازی مرخصی گرفته بود که طی این قضایا منو امیر و ابی همدیگرو بیرون میدیدمو به حل و فصل مشکلات میپرداختیم (اونم خیلی جدی) خلاصه امیر دوباره گفت هنوزم نظرت منفیه ...؟!!! باز من مردد بودم یه تیری تو هوا زدم و گفتم ای باشه هستیم باهات ... امیر گفت پس بای بای تا 4ماه دیگه که سربازیم تموم شه ... ما هم گفتیم برو رد کارت که تو این مدت من هر غل... خواستم بکنم ( هر کاری اونم کارای خوف خوف ) خف تو این مدت من خیلی تغییر کردم چون عاشق تغییرم از ظاهر بگیر تا اون ته درونو معنویاتو سیاستو اقتصاد و اجتماع ... فضولم دیگه خودمو نخود هر آشی میکنم امیر همیشه میگه دخترِ پررو و فضول ...
حالا این وسط بماند چقدر خودمو شناختمو نشناختم چقدر شک کردمو چقد به یقین رسیدم حالا سوالایی که ازتون میکنمو جوابایی که میدمو میدین به امید خدا اینارو مشخص میکنه ... بریم پی داستانمون
امیر سربازیییییییش تمومید ... راستش توی این مدت چرا دروغ بگم زیاد بهش فکر نمیکردم چون مشغله ذهنی خیلی داشتم دومندش زیاد بهش اعتماد نداشتم که چقدر واسه رفاقت مایه میزاره !!! آخه من رفاقت و دوستی خیلی واسم باارزشه ... نمیتونستم به هر کسی اعتماد کنم
امیر برگشت چون شمارمو نداشت توی چت واسم off گذاشت ... خف چلا دلوغ بگم یه نموره خوشحالیدم ... واسش پیغام گذاشتمو ...
خاطرانه: 18 مهر امیر خودشو لو داد یه نموره اذیتم کرده بود امروز بعد از ظهری که زنگید گفت تو منو نفرین میکنی بچه؟ منم گفتم نه بابا مگه بیکارم چی شده مگه ... گفت این سومین باره که من یه چیزایی گفتم که تو ناراحت شدی بعد همون روزش من نزدیک بوده بدجور تصادف کنم ( وای مردم از خنده )
دیگه چه کنیم خاطرمون عزیزه (پپسی باز میکنم تو هم میخوری ؟)
اومدم بگم سلام یه سلام خیلی خیلی گنده
عصر جمعه همگی بخیر ... از امروز شروع میکنم به نوشتن مثه خیلی ها که شروع کردن تهی واسش نمیزارم ... بیشتر مینویسم تا خاطره ها خاطره بمونن و از بین این همههههه خاطره که هر روزو هر روز واسم اتفاق میفته دنبال سوالام بگردم ...
همینجا رو زمین ... نه خیلی دور نه خیلی نزدیک
بیوگرافی : ترشی خیلی دوس دارم متخلص به آلوچه هستم ... اینجا از خودمو امیر مینویسم از دوستیمون که سعی میکنیم با بقیه دوستی ها یه خوده کوشولو فرق داشته باشه ...
البته امیر نمیدونه هااااا ... شاید یه وقتی نشونش دادم ...
جفتمون متولد 65 هشتیم ... خیلی شیطون اما اون عمق ته تهمون یه سکوت آروم نشسته
فکر کنم واسه امروز بسه ...
امیدوارم بتونم دوستای خوشدل پیدا کنم که بهِم کمک کنن به هَم کمک کنیم
یادمون نره که همه در کنار هم آفریده شدیم
یادمون نره که دوس داشتن خیلی با ارزشه
یادمون نره که تنها چیزی که همیشه میمونه محبت دلهاست
جدا کی میدونه فرداش چی قراره بشه ؟******************************
آرزوی کوشولو : خدای مهرفونم یه آرامش خوشدل به دل هممون بده